

یکی سر کلاس ادبیات حسابی گیر کرده و یادش نمی یومد ناگهان لب گشود و فرمود خواجه نصرالله عبدللهی !!؟؟!
سر کلاس زبان یه درشت خطی پای برده و همین طور داره مینویسه ، اشکالی پیش میاد بچه ها میگن اون کیو رو
کوچیکش کن ،درکمال بی خیالی پاکش کرد و همون حرف بزرگو کوچیکتر نوشت! ![]()
![]()
سر کلاس، استاد اسامیرو مینوشت به یه قزوینی رسید این پسره یکم دیر فامیلشو گفت استاد نگاهی بهش کرد و پرسید
میترسی فامیلتو بگی؟
حاضر جوابی کرد گفت اونکه شما باید بترسید!!![]()
![]()
نزدیکای سردر دانشگاه گارگر جوونی به یه دختر گفت عزیز جیگرتو بخورم دوختره برگشت گفت جیگرم حیفه
بیا گو.ه..مو بخور !![]()
(ببخشید عین مطلبو اوردم) باور کنید دور بر شلوغ بود همه برگشتند بهش خندیدن یارو اب شد رفت
توی زمین.![]()
استاد پسررو فرستاد دنبال يه فرم پسره بعد متي برگشت گفت ببخشيد منو دنبال چي فرستاده بوديد؟؟!!
اگه شما هم ازین سوتیا سراغ دارید توی نظرات بزارید تا اضافش کنم دوست دارم این بخش همیشه به راه باشه.







